close
دانلود آهنگ جدید
داستان زیبا

داستان زیبا

داستان زیبا

داستان زیبا
داستان زیبا
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • بازی را باختیم، دل ها را بردیم
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • 22 ترفند برای اینکه استاد تمام کیبورد شوید
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • دانلود بازی ایرانی فوق العاده جالب تانک کاغذی برای رایانه
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • چرا باید لپ تاپ خود را قفل کنیم؟
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
    سلام به وب سایت ما خوش اومدید ---- دهه فــــــــــــــــجــــــــــــــر مبارک باد ---- *** جمهوری اسلامی ایران پایدار*** -------جاودان باشی ای ایران --------

    اسلایدر پرتال بسیج دانش آموزی

    اسلاید شو

    معرفیـــــ

    این مطلب رو در جمعه 05 تير 1394 ساعت: 5:19بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    معرفیـــــ

     

     

    روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد...

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 193
    نظرات()

    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

    این مطلب رو در دوشنبه 01 تير 1394 ساعت: 4:33بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

    لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد...

     

     


    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 184
    نظرات()

    داستان کوتاه خرید شوهر

    این مطلب رو در پنجشنبه 07 خرداد 1394 ساعت: 10:15بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان کوتاه خرید شوهر

    یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد

    این مرکز ، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد

    اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند

    و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند

    و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند

    روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند

    در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود : این مردان ، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند

    دختری که تابلو را خوانده بود گفت:

    خوب ، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟

    پس به طبقه ی بالایی رفتند

    در طبقه ی دوم نوشته بود:

    این مردان ، شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

    دختر گفت : هوووومممم طبقه بالاتر چه جوریه ؟

    طبقه ی سوم :

    این مردان شغلی با حقوق زیاد ، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند

    و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند

    دختر : وای چقدر وسوسه انگیر ولی بریم بالاتر

    و دوباره رفتند

    طبقه ی چهارم :

    این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند دارای چهره ای زیبا هستند

    همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند

    آن دو واقعا به وجد آمده بودند

    دختر : وای چقدر خوب پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟

    پس به طبقه ی پنجم رفتند

    آنجا نوشته بود :

    این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند!

    از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!

     

     

        ebasig.ir     


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 220
    نظرات()

    پیر مرد عابد و ابلیس

    این مطلب رو در پنجشنبه 07 خرداد 1394 ساعت: 9:52بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    پیر مرد عابد و ابلیس

    در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شد ، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح ، بر مسیر او مجسم شد، و گفت: ای عابد ، برگرد و به عبادت خود مشغول باش! عابد گفت : نه ، بریدن درخت اولویت دارد. مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند. عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ابلیس در این میان گفت: دست بدار تا سخنی بگویم ، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد ، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    عابد با خود گفت : راست می گوید یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم و برگشت. بامداد دیگر روز ، دو دینار دید و بر گرفت. روز دوم دو دینار دید و برگرفت. روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر برگرفت.

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت : تا آن درخت برکنم ؛ گفت : دروغ است ، به خدا هرگز نتوانی کند و در جنگ آمدند. ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت: دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    ابلیس گفت: آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد ، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی

     

        ebasig.ir    


    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 163
    نظرات()
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    ابزار هدایت به بالای صفحه