close
تبلیغات در اینترنت
داستان طنز:کارت پخش کن!!!!

داستان طنز:کارت پخش کن!!!!

داستان طنز:کارت پخش کن!!!!

داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • ایران تســــلـــــیــــــــــــــــــــــت
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • این‌ ها را بخورید کمتر گرمتان شود
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • نقد بازی کلش آف کلنز شیطانی
  • داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
  • سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 1461 8104
    1 1272 8407

    داستان طنز:کارت پخش کن!!!!

    این مطلب رو در سه شنبه 14 آذر 1396 ساعت: 5:27بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان طنز:کارت پخش کن!!!!

     

     

    یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم ، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ...

     

     

     

     

     

    یه روز تو پیاده رو داشتم می رفتم ، از دور دیدم یک کارت پخش کن خیلی با کلاس ، کارت های رنگی قشنگی دستشه ولی این کارت ها رو به هر کسی نمیده ! به خانم ها که اصلاً نمی داد و تحویلشون نمی گرفت ،

    در مورد اقایون هم خیلی گزینشی رفتار می کرد و معلوم بود فقط به کسانی کارت میداد که مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، احساس کردم فکر میکنه هر کسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی خیلی خوشگل و گرون قیمت رو نداره ، لابد فقط به ادم های با کلاس و شیک پوش و با شخصیت میده ! بدجوری کنجکاو بودم بدونم اون کارت ها چین !! با خودم گفتم یعنی نظر این کارت پخش کن خوش تیپ و با کلاس راجع به من چیه ؟! منو تائید می کنه ؟!

    کفش هامو با پشت شلوارم پاک کردم تا مختصر گرد و خاکی که روش نشسته بود پاک بشه و برق بزنه ! شکمو دادم تو و در عین حال سعی کردم خودم رو جوری نشون بدم که انگار واسم مهم نیست ! دل تو دلم نبود ! یعنی به من هم از این کاغذهای خوشگل میده ؟! همین طور که سعی می کردم با بی تفاوتی از کنارش رد بشم با لبخندی بهم نگاه کرد و یک کاغذ رنگی طرفم گرفت و گفت : اقای محترم ! بفرمایید !

    قند تو دلم اب شد ! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم : می گیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم ! چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اون قدر هول بودم که داشتم با سر می رفتم توی کیک ! وایستادم و با ذوق تمام به کاغذ نگاه کردم ، فکر می کنید رو کاغذ چی نوشته بود ؟؟

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    .

    دیگر نگران طاسی سر خود نباشید ! پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریکا !!

    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 398
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
    داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
    معرفیـــــ
    داستان طنز:ناشنوا
    داستان طنز:مرگ
    داستان طنز : دست به طناب
    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ
    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری
    داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    پشتیبانی

    ابزار هدایت به بالای صفحه