close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

داستان کوتاه اردک مادر بزرگ
داستان کوتاه اردک مادر بزرگ
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • ایران تســــلـــــیــــــــــــــــــــــت
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • این‌ ها را بخورید کمتر گرمتان شود
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • نقد بازی کلش آف کلنز شیطانی
  • داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
    سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 1035 8104
    1 882 8407

    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

    این مطلب رو در دوشنبه 01 تير 1394 ساعت: 4:33بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ

    لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد...

     

     


     

    جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
    جانی وحشت زده شد...

    لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.
    مادربزرگ به سالی گفت "توی شستن ظرفها کمکم کن" ولی سالی گفت: " مامان بزرگ جانی بهم گفته که میخواد تو کارای آشپزخونه کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟" ... جانی ظرفا رو شست
    بعد از ظهر اون روز پدربزرگ گفت که میخواد بچه ها رو ببره ماهیگیری ولی مادربزرگ گفت :" متاسفانه من برای درست کردن شام به کمک سالی احتیاج دارم" سالی لبخندی زد و گفت:"نگران نباشید چونکه جانی به من گفته میخواد کمک کنه" و زیر لبی به جانی گفت: " اردکه رو یادت میاد؟"... اون روز سالی رفت ماهیگیری و جانی تو درست کردن شام کمک کرد.
    چند روزی به همین منوال گذشت و جانی مجبور بود علاوه بر کارای خودش کارای سالی رو هم انجام بده. تا اینکه نتونست تحمل کنه و رفت پیش مادربزرگش و همه چیز رو بهش اعتراف کرد. مادربزرگ لبخندی زد و اونو در آغوش گرفت و گفت:" عزیزدلم میدونم چی شده. من اون موقع کنارپنجره بودم و همه چیزو دیدم اما چون خیلی دوستت دارم بخشیدمت. من فقط میخواستم ببینم تا کی میخوای به سالی اجازه بدی به خاطر یه اشتباه تو رو در خدمت خودش بگیره!"

     

    منبع:www.niksalehi.com

    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 114
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
    داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
    داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
    معرفیـــــ
    داستان طنز:ناشنوا
    داستان طنز:مرگ
    داستان طنز : دست به طناب
    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری
    داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    ابزار هدایت به بالای صفحه