close
تبلیغات در اینترنت
حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری
حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • ایران تســــلـــــیــــــــــــــــــــــت
  • نقد بازی کلش آف کلنز شیطانی
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
  • این‌ ها را بخورید کمتر گرمتان شود
  • آیا کسی به شما بدی کرده است؟
  • داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
  • اگر مسلمان بلند شود
  • سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 816 8104
    1 681 8407

    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

    این مطلب رو در دوشنبه 01 تير 1394 ساعت: 4:28بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

    صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

     

     

    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

     

    شب هنگام محمد باقر - طلبه جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا  خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
    صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

    محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفتنفس اماره مرا وسوسه می نمود. هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از
    سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
    شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

     

    منبع:www.niksalehi.com

    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 78
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
    داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
    داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
    معرفیـــــ
    داستان طنز:ناشنوا
    داستان طنز:مرگ
    داستان طنز : دست به طناب
    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ
    داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    پشتیبانی

    ابزار هدایت به بالای صفحه