close
تبلیغات در اینترنت
داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد
داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • ایران تســــلـــــیــــــــــــــــــــــت
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • این‌ ها را بخورید کمتر گرمتان شود
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • نقد بازی کلش آف کلنز شیطانی
  • داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
    سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 1035 8104
    1 882 8407

    داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

    این مطلب رو در دوشنبه 01 تير 1394 ساعت: 4:22بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان جالب:همیشه یک راه حل وجود دارد

    دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده

    روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

    کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: ...

     اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

    این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!

    سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

    دخترک دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.

    در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

    و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است.

     

    منبع:www.niksalehi.com

    موضوع: داستان-حکایت-داستان کوتاه,
    برچسب ها : ,,,,,,,,,,,,,
    تعداد بازديد : 133
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
    داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
    داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
    معرفیـــــ
    داستان طنز:ناشنوا
    داستان طنز:مرگ
    داستان طنز : دست به طناب
    داستان کوتاه اردک مادر بزرگ
    حکایت اموزنده:طلبه جوان و دختر فراری

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    ابزار هدایت به بالای صفحه