close
دانلود آهنگ جدید
داستان کوتاه کوه نورد

داستان کوتاه کوه نورد

داستان کوتاه کوه نورد

داستان کوتاه کوه نورد
داستان کوتاه کوه نورد
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • بازی را باختیم، دل ها را بردیم
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • 22 ترفند برای اینکه استاد تمام کیبورد شوید
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • دانلود بازی ایرانی فوق العاده جالب تانک کاغذی برای رایانه
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • چرا باید لپ تاپ خود را قفل کنیم؟
  • سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 2432 8104
    1 2171 8407

    داستان کوتاه کوه نورد

    این مطلب رو در پنجشنبه 07 خرداد 1394 ساعت: 9:37بعد از ظهر در سایت قرار داده است.

    داستان کوتاه کوه نورد

     

    کوهنوردی جوان می‌‌خواست به قله‌ بلندی صعود کند. پس از سال‌ها تمرین و آمادگی ، سفرش را آغاز کرد. آنقدر به بالا رفتن ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد.

    به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمی‌شد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمی‌توانست چیزی ببیند حتی ماه و ستاره‌ها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همان‌طور که داشت بالا می‌رفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط کرد.

    سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگی‌اش را به یاد می‌آورد. داشت فکر می‌‌کرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد.

    در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !

    ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می‌خواهی؟

    کوهنورد گفت : نجاتم بده خدای من!

    – آیا به من ایمان داری؟

    کوهنورد گفت : آری. همیشه به تو ایمان داشته‌ام

    – پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!

    کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بی‌تردید از فراز کیلومترها ارتفاع.

    گفت: خدایا نمی‌توانم.

    – آیا به گفته من ایمان نداری؟

    کوهنورد گفت : خدایا نمی توانم. نمی‌توانم.

    روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده کوهنوردی در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت

     

     

        ebasig.ir    

     

    موضوع: سرگرمی,مذهبی,
    برچسب ها : ,,,,,,
    تعداد بازديد : 169
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    بازی را باختیم، دل ها را بردیم
    دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
    مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
    دانلود بازی ایرانی فوق العاده جالب تانک کاغذی برای رایانه
    آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
    این‌ ها را بخورید کمتر گرمتان شود
    داستان ضرب المثل بالاتر از سیاهی رنگی نیست
    آیا کسی به شما بدی کرده است؟
    داستان ضرب المثل درخت هر چه بارش بیشتر می شود سرش فروتر می آید
    اگر مسلمان بلند شود

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    پشتیبانی

    ابزار هدایت به بالای صفحه