close
دانلود آهنگ جدید
مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم

مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم

مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم

مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم
مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم
محل تبلیغات شما

تقویم شمسی

  • سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی فرخنده باد
  • بازی را باختیم، دل ها را بردیم
  • ساخت ماده ای جدید به نرمی پنبه و به محکمی فولاد!!!
  • 22 ترفند برای اینکه استاد تمام کیبورد شوید
  • دانلود بازی ایرانی حمله به حیفا با شلیک موشک /آندروید
  • مهارت عجییییب راننده تریلی !!!!!!
  • داستان طنز:کارت پخش کن!!!!
  • دانلود بازی ایرانی فوق العاده جالب تانک کاغذی برای رایانه
  • آیا میدانستید؟؟ (سری دوم)
  • چرا باید لپ تاپ خود را قفل کنیم؟
  • سلام به وب سایت ما خوش اومدید

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    3 2435 8104
    1 2173 8407

    مادر شهید ناصر سرلك؛ نوجوانی فرزندم را به چشم ندیدم

    این مطلب رو در سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 ساعت: 4:0قبل از ظهر در سایت قرار داده است.

    بیماری و رنجوری پدر سالخورده شهید حكایت.....

    به نقل از "ندای یک بسیجی": بیماری و رنجوری پدر سالخورده شهید حكایت از درد فراقی دارد كه سال‌هاست یعقوب‌وار او را در حسرت دیدار مجدد یوسفش پیر كرده و در این سو مادر شهید نیز هرچند هنوز داغ فراق فرزند بر دل دارد، به خاطر بیماری همسرش، با ما همكلام شد و متن زیر برگرفته از گفت‌وگوی ما با تاجما دارابی مادر شهید ناصر سرلك و خواهر شهید قدرت‌الله دارابی است كه پیش رو دارید.


    برای شروع از شهدای‌تان بگویید؛ فرزند و برادرتان.

    پسرم پاسدار شهید ناصر سرلك سال 1344 دیده به جهان گشود و سال 1366 در ماووت عراق و طی عملیات بیت‌المقدس2 به شهادت رسید. آن زمان ناصرم تنها 22 سال داشت. در همان دوران جنگ برادرم قدرت‌الله دارابی نیز مجروحیت شیمیایی یافته بود كه نهایتاً پس از تحمل سال‌ها درد و رنج ناشی از این مجروحیت سال 84 به شهادت رسید.

    چه شد كه پسرتان دلداده اسلام و انقلاب شد؟

    از هشت فرزندی كه خدا به من عنایت كرده بود، شهید ناصر فرزند اولم بود و داوود پسر دیگرم نیز یكسال قبل از شهادت ناصر در جبهه مجروح شد. پسرم ناصر قبل از انقلاب كه به مدرسه می‌رفت. می‌دیدم تا ساعت 9 شب به خانه برنگشته و كتاب و دفترش را دوستانش به من می‌دادند، می‌فهمیدم كه برای فعالیت‌های انقلابی رفته است. از روز اول برای ورود به مبارزات مصمم بود و در تظاهرات شركت می‌كرد. پدر و برادرش را نیز به خط مبارزه كشاند. بعد از انقلاب یك سال در بسیج سپاه مالك‌اشتر بود و بعد وارد سپاه پاسداران شد. همسرم روح‌الله سرلك نیز سه بار به جبهه رفت كه هر بار 9 ماه در جبهه حضور داشت و در جهاد سازندگی فعالیت می‌كرد. همسرم از اثرات جنگ تحمیلی دچار بیماری اعصاب و روان شد.

    پس شهید از همان دوران نوجوانی وارد مبارزه شده بود؟

    بله، ناصر از كلاس پنجم ابتدایی كه در مبارزات علیه رژی‍م منحوس پهلوی شركت كرد، همواره در این مسیر بود تا اینكه در سال سوم راهنمایی به جبهه رفت. خیلی كوچك بود كه اسلحه به دست گرفت و وارد مناطق عملیاتی شد. در اكثر عملیات‌ها حضور داشت. آخرین باری كه می‌خواست راهی جبهه شود آمد گفت مادر من رفتم سپاه. من نوجوانی بچه‌ام را ندیدم، سنی كه مادر باید قد و بالای فرزندش را ببیند. او در آن سنین دنبال مبارزات و جنگ بود، آخرین بار همسر و پسرم همدیگر را شش ماه ندیدند. وقتی ناصر شهید شد اقوام از شهرستان آمده بودند و می‌گفتند جنازه‌اش را دفن كنیم و من اجازه نمی‌دادم كه دفن كنند. گفتم بگذارید پدرش او را سیر ببیند. برای اینكه آن زمان شش ماهی می‌شد كه پدر و پسر همدیگر را ندیده بودند.

    چه خاطره‌‌ای از فرزند شهیدتان در ذهن شما ماندگار شده است؟

    یك روز ناصر آمد منزل و داشت نماز ظهرش را می‌خواند. من پشت سرش نشسته بودم. بعد از اینكه نمازش تمام شد، گفت مادر چرا پشت سرم نشستی. اگر من 48 ساعت تو را به پشتم ببندم و به زمین نگذارم باز ذره‌ای از كوچك‌ترین زحماتت را نمی‌توانم جبران كنم. پسرم سن كمی داشت اما اندازه آدم سن بالا درك داشت. اوایل كه شهید شد، خیلی به خوابم می‌آمد. یك روز قبل از سالگردش حال خوبی نداشتم. خوابم برده بود و دیدم ناصر از پنجره آمد داخل اتاق، سرم را روی زانویش گذاشت. گفتم از بس مهمان دارم خسته شدم و بعد گفتم آقا ناصر برای مراسم سالگردت خیلی مهمان داریم نمی‌دانم چكار كنم، دستم خالی است. گفت مامان نترس همه چیز آماده می‌شود. داشتم با شهیدم در خواب حرف می‌زدم كه مادرم مرا بیدار كرد و بلند شدم. عصر بود. پسرم داوود آمد وگفت كسی می‌خواهد برای مراسم سالگرد شهید ناصر كمك كند و گفته است شما برای مراسمش كاری نكنید. ما هم در مسجد نشستیم. فقط عكس ناصر بود و هیچ كاری نكردیم. دل توی دلم نبود. دیدم یك نیسانی دم در مسجد پارك كرد و همه اسباب پذیرایی را مهیا كردند و پذیرایی مهمانان مراسم شهید به عمل آمد.

    یك روز غروب هم كه به مزار ناصر رفتم، وقتی به خانه بازگشتم برادرم به منزلمان آمد و گفت عمه‌ام كه مادر جانباز بود، ناصر را در خواب دیده كه گفته به مادرم بگویید خدا گلچین می‌كند، اینقدر بی‌تابی و گریه نكند. من 14 ساله بودم كه ناصر به دنیا آمد و با هم بزرگ شدیم. از پسرم یك دختر به نام طاهره به یادگار ماند كه الان 28 ساله است و ازدواج كرده و فرزند دارد.

     خرید شارژ ایرانسل + همراه اول + رایتل + تالیا  


    برچسب ها : ,,
    تعداد بازديد : 160
    نظرات()

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( بسیج دانش آموزی شهید اژه ای )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    مدرسه شهید اژه ای ترجمه از قالب گراف

    پشتیبانی

    ابزار هدایت به بالای صفحه